خرید بک لینک
نمی دونم از کجا شروع کنم ... جمعه صبح مامان بستری شد برای عمل . اتفاقات زیادی افتاد . آدم های مختلفی دیدیم با شرایط های متفاوت و سخت ... بالاخره ساعت 7شب دکتر اومد توی اتاق مامان با دو پزشک دیگه . عکس های کمر مامان رو توی دستشون گرفته بودن و با تردید و شگفتی به اونا نگاه می کردن. نگران شده بودم . بعد از کلی پچ پچ کردن دکتر گفت تموم راه ها رو امتحان کرده بودی ؟ مامان نیم خیز شد با حالت عصبی گفت یعنی چی ؟ گفت سوالم واضحه ! یعنی تمام راه های درمان رو امتحان کردی الان رسیدی به این جا ؟مامان با بغض گفت : من که تموم اینا رو براتون گفتم . چند بار می پرسید اصلا این چه مسخره بازیه . دکتر گفت : عملت موفقیت آمیز نیست . همین یه جمله کافی بود برای سرازیر شدن اشک های مامان و بهت زده شدن من . دکتر رفت از اتاق بیرون . دویدم دنبالش گفتم یعنی چی ؟ فردا عمل داره . امشب باید خوب بخوابه تا از پس عمل فردا بر بیاد . شما همه ی ما رو نابود کردید . حرف حسابتون چیه ؟ دوباره داد زد سرم گفت من خیلی دارم به شما شفاف میگم این عمل جواب نمیده و خیلی خطرناکه . چندین بار دیگه رفتم سراغش تا قانع شدم باید مامانو راضی کنم که بریم خونه . با زن داداشم به سختی مامانو راضی کردیم برگردیم خونه . و برگشتیم ... فکر میکنیم یکی از بهترین شبای عمرم بود و یکی از بهتر

برچسب: نویسنده: سارا نیک‌فر تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:31

صفحه بندی